یادداشتی بر نمایش «انگلهای تابان» به کارگردانی هما موسوی

«انگلهای تابان» نمایشنامهای است که روی کاغذ شاید سادهتر از آن چیزی به نظر برسد که روی صحنه اتفاق میافتد. متنی سخت، به شدت دیالوگمحور و متکی بر ریتم و سرعت، با حجم قابل توجهی از کلام که بازیگران باید تقریباً بدون لحظهای مکث از پس آن برآیند. در اجرای درست چنین متنی، فقط بازی خوب کافی نیست؛ کارگردان باید ضربآهنگی دقیق بسازد و بازیگران، علاوه بر حفظ دیالوگهای فشرده، مدام میان شخصیتها، لحنها و موقعیتهای مختلف جابهجا شوند. «انگلهای تابان» از این نظر یک آزمون جدی برای گروه اجرایی است؛ آزمونی که در اجرای مورد بحث، بازیگران و کارگردان توانستهاند از عهده دشواریهای آن برآیند و متن را با انرژی لازم پیش ببرند. این نمایش در بوتیک هنر ایران روی صحنه رفته است و عطیه ملکی، احسان احمد و ادریس احمدی بازیگران آن هستند. زمان نمایش تا حدودی طولانی است اما بازیگران گهگاهی با فاصلهگذاری و تعامل با تماشاگران (برای مثال رأی گرفتن از مخاطبان) سعی میکنند کار را از یکنواختی دربیاورند و واکنش تماشاگران را برانگیزند.
فیلیپ ریدلی، نمایشنامهنویس تلخاندیش بریتانیایی، در «انگلهای تابان» سراغ موضوعی کاملاً معاصر میرود: بحران مسکن و رؤیای داشتن خانه. شاید بتوان نمایشنامه او را هجویهای بر سوژه «رویای آمریکایی» دانست. اما شیوه پرداخت او رئالیستی نیست. نمایش که نخستینبار در سال ۲۰۱۵ در تئاتر سوهو لندن روی صحنه رفته است، در ظاهر داستان یک زوج جوان به نامهای جیل و اولی است که در انتظار تولد فرزندشان هستند و در شرایطی دشوار زندگی میکنند. آنها آرزوی خانهای مناسب دارند، اما رسیدن به چنین خانهای برایشان دستنیافتنی است. ناگهان زنی مرموز به نام «میس دی» (در اجرای حاضر با «دکتر دی» مواجه هستیم که مردی خوشتیپ است) سر راهشان قرار میگیرد و خانهای را در اختیارشان میگذارد؛ خانهای که در ابتدا بیشتر به یک ویرانه شبیه است تا خانه رؤیایی. کاراکتر دکتر دی میتواند داستان نمایشنامه «فاوست» را به یاد بیاورد. دکتر دی، شمایلی از مفیستوفلس است؛ و اولی و جیل، فاوستهای کوچک و امروزیاند که به جای دانش و جاودانگی، خانه و رفاه را طلب میکنند و روحشان را به شیطان میفروشند…
همه چیز از جایی عجیب میشود که اولی، بهطور اتفاقی، باعث مرگ فردی بیخانمان میشود. پس از آن، بخشی از نیازهای خانه به شکلی معجزهآسا برآورده میشود؛ آشپزخانهای که پیش از آن وجود نداشته، ظاهر میشود. زوج جوان خیلی زود متوجه رابطه میان این دو اتفاق میشوند: ظاهراً هر بار که فرد بیخانمانی کشته میشود، بخشی از خانه بازسازی میشود. از اینجا به بعد، آنچه ابتدا یک اتفاق هولناک و تصادفی بود، به انتخابی آگاهانه تبدیل میشود. خانه بزرگتر و زیباتر میشود و همزمان مرزهای اخلاقی جیل و اولی یکی پس از دیگری فرو میریزد.
ریدلی برای روایت چنین داستانی به سراغ واقعگرایی نمیرود، بلکه یک افسانه پریان سیاه میسازد؛ چیزی میان قصه، کابوس، کمدی سیاه و نمایش اخلاقی. خود ساختار داستان یادآور قصههای پریان است: زوجی جوان و محروم، یک شخصیت اسرارآمیز که راه نجات را به آنها نشان میدهد، خانه رؤیایی، یک معامله پنهان و در نهایت بهایی که باید برای تحقق آرزو پرداخت شود. «میس دی» هم چیزی شبیه یک پری مهربان است و هم یادآور مفیستوفلس؛ موجودی که خواسته شخصیتها را برآورده میکند اما در ازای آن چیزی بسیار گرانبهاتر میگیرد. منتقدان نیز این وجه فاوستی و افسانهای نمایش را از عناصر اصلی ساختار آن دانستهاند.
وقتی «بیشتر» هیچوقت کافی نیست
اما آنچه «انگلهای تابان» را از یک فانتزی سیاه معمولی جدا میکند، این است که ریدلی از یک موقعیت غیرواقعی برای حرف زدن درباره واقعیتی کاملاً ملموس استفاده میکند. بحران مسکن فقط بهانه داستان نیست؛ نقطه ورود نمایش به جهانی است که در آن «داشتن» به معیار موفقیت تبدیل شده است. خانه دیگر صرفاً محلی برای زندگی نیست؛ نشانهای از امنیت، موفقیت، شأن اجتماعی و آینده مطلوب است. جیل و اولی در ابتدا فقط خانهای میخواهند که بتوانند در آن فرزندشان را بزرگ کنند، اما خیلی زود خواستههایشان تغییر میکند. آشپزخانه بهتر، اتاق بهتر، فضای بیشتر، امکانات بیشتر و در نهایت تصویری کاملتر از زندگی ایدهآل.
اینجاست که طنز سیاه ریدلی به کار میافتد. هرچه خانه زیباتر میشود، انسانیت صاحبانش بیشتر فرومیریزد. آنها ابتدا از کاری که کردهاند وحشت دارند، بعد برای آن عذر و توجیه پیدا میکنند و سرانجام قتل را به بخشی از روند طبیعی رسیدن به رفاه تبدیل میکنند. جالبتر اینکه جیل، که تربیتی مذهبی دارد و در آغاز بهشدت با کشتن انسانها مخالف است، بهتدریج همان کلیشهها و پیشداوریهایی را درباره بیخانمانها تکرار میکند که میتواند جنایتش را توجیه کند. این تغییر تدریجی، شاید مهمترین بخش اخلاقی نمایش باشد: ریدلی نمیگوید انسانها از ابتدا هیولا هستند؛ نشان میدهد چگونه انسان معمولی میتواند برای خواستهای معمولی، قدمبهقدم از مرزهای اخلاقی عبور کند.
از این منظر، عنوان نمایش نیز معنای تازهای پیدا میکند. «انگلهای تابان» چه کسانی هستند؟ بیخانمانهایی که وارد خانه زوج جوان میشوند؟ یا جیل و اولی که برای ساختن زندگی خود، انسانهای دیگر را مصرف میکنند؟ شاید حتی خود نظامی که ارزش انسان را با مالکیت، مصرف و توان خرید تعریف میکند. ریدلی پاسخ روشنی به این پرسش نمیدهد و همین ابهام، نمایش را از یک بیانیه اجتماعی ساده فراتر میبرد.
فرم اجرایی نمایش نیز در انتقال این مضمون نقش مهمی دارد. در اجرای نخست لندن، صحنهای سفید و تقریباً خالی در اختیار بازیگران بود و بسیاری از شخصیتها و موقعیتها به کمک بازی بدن، میم و تخیل تماشاگر ساخته میشدند. خشونت نیز عمدتاً دیده نمیشود؛ روایت میشود. همین انتخاب باعث میشود تماشاگر ناچار شود قتلها را در ذهن خود بسازد و در عین حال، با فاصلهای عجیب میان زبان کمیک و اتفاقات هولناک مواجه شود.
این ویژگی در صحنه مهمانی تولد کودک به اوج میرسد؛ جایی که بازیگران باید در فاصلهای کوتاه، شخصیتهای متعدد را با تغییر صدا، لهجه، بدن و رفتار اجرا کنند. این بخش از نمایش بیش از آنکه صرفاً یک نمایش قدرت بازیگری باشد، نمونهای از منطق کلی اثر است: واقعیت دائماً در حال تغییر شکل است و بازیگران همانطور که شخصیتها را عوض میکنند، تماشاگر را هم از یک فضای کمیک به موقعیتی تلخ و هولناک پرتاب میکنند. برخی منتقدان این بخش را از دشوارترین و درخشانترین لحظات اجرایی نمایش دانستهاند.
در نتیجه، «انگلهای تابان» را نمیتوان صرفاً یک نمایش درباره بیخانمانی یا بحران مسکن دانست. ریدلی در زیر این داستان عجیب و گاه مضحک، درباره میل انسان به بیشتر داشتن حرف میزند؛ درباره اینکه «کافی» چگونه بهسرعت جای خود را به «بیشتر» میدهد و انسان چگونه میتواند برای توجیه خواستههایش، مرزهای اخلاقی را جابهجا کند. خود ریدلی نیز هنگام معرفی نمایش تأکید کرده بود که مسئله اصلی او بیش از آنکه صرفاً مسکن باشد، سرمایهداری و مصرفگرایی و این میل پایانناپذیر به خرید و داشتن بیشتر است.
از همینجاست که عنوان نمایش اهمیت دوچندان پیدا میکند: تابندگی خانه با تاریکی اعمالی ساخته میشود که برای رسیدن به آن انجام گرفته است. خانهای که قرار بود نماد امنیت و خانواده باشد، به صحنهای برای حذف دیگری تبدیل میشود. و طنز سیاه ریدلی درست در همین تناقض شکل میگیرد؛ ما به موقعیتهایی میخندیم که اگر چند لحظه بیشتر به آنها فکر کنیم، خندهمان به چیزی بسیار ناراحتکننده تبدیل میشود.
یک قصه پریان سیاه برای بشر امروز
«انگلهای تابان» در نهایت یک فابل معاصر است؛ افسانهای درباره خانهای که به قیمت جان انسانها ساخته میشود. اما ارزش آن در این نیست که به ما بگوید جیل و اولی آدمهای بدی هستند. مسئله پیچیدهتر است: نمایش از ما میپرسد اگر آرزویی بهاندازه داشتن یک خانه معمولی باشد، از چه لحظهای حاضریم برای رسیدن به آن از خودمان فاصله بگیریم؟ و اگر هر بار که قدمی به سوی زندگی رؤیاییمان برمیداریم، امکان توجیه قدم بعدی آسانتر شود، مرز نهایی کجاست؟
شاید به همین دلیل، با وجود زبان تند و فرم فانتزی و موقعیتهای اغراقآمیز، «انگلهای تابان» همچنان نمایشنامهای بهشدت معاصر است. خانه رؤیایی جیل و اولی فقط یک خانه نیست؛ تصویری است از رؤیایی که قرار است ما را خوشبخت کند و ممکن است، در مسیر رسیدن به آن، چیزی از انسانیت ما را با خود ببرد. در پایان نمایش دکتر دی با تماشاگران روبرو میشود و قراردادی برای اعطای خانه به آنها پیشنهاد میکند! درست شبیه به همان قراردادی که با جیل و اولیور بسته شده است. تماشاگران متن قرارداد را از زیر صندلی خود برمیدارند و به مفاد آن فکر میکنند. اگر ما جای شخصیتهای این نمایش بودیم چه میکردیم؟ تا کجا حاضریم انسانیت را زیرپا بگذاریم؟ آیا برای رسیدن به خواستههایمان اسیر وسوسه شیطان میشویم؟
سید حسام فروزان – نویسنده میهمان








