نقدی بر نمایش «دو سر و یک کلاه» به کارگردانی دکتر محمدرضا خاکی

«دو سر و یک کلاه» دقیقاً همان اثری است که وقتی میگوییم تئاتر خوب و اصولی به ذهنمان میآید، با همه آن ویژگیها.
ساده با قصهای تک خطی اثر ژان ماری پییم که مهمتر از خطوط نوشته شده قصهاش، خطوط بین خطوط نوشته شده قصه، نانوشتههای قصه هستند که مهماند و این ویژگی این نمایشنامه آن را به انتخابی دشوار برای کارگردانی تبدیل میکند؛ چون کارگردان باید بتواند با دراماتورژی اصولی و با انتخاب فرم اجرایی درست و در ادامه آن با کارگردانی و طراحی میزان سن بینقص، بین خطوط نوشته شده نمایشنامه را پر کند و اگر نتواند این همه را درست انجام دهد، اثر به نمایشی خستهکننده و حتی ناامیدکننده تبدیل میشود.
دکتر محمدرضا خاکی با این نمایشنامه ساده اما دلنشین و با پذیرفتن این ریسک که اگر یک کارگردان تئاتر در مورد تئاتر اثری روی صحنه ببرد ممکن است بخش زیادی از تماشاچی را از دست بدهد، معجزه میکند.
مهمترین و اصلیترین اعجاز دکتر خاکی پایبندی به اصول در اجرای تئاتر است. جسارت ساختن اثری کلاسیک آن هم با نمایشنامهای که قصهای خطی و ساده دارد و در روزگاری که بازار تئاترهای به اصطلاح ساختارشکن و البته بیسر و ته داغ است و ذائقه اندک مخاطب تئاتر را آلوده کرده است؛ جسارتی است ستودنی که از دغدغه برای تئاتر اصیل و ساختارمند برمیآید.
دکتر خاکی در دل این جهان ساده و کلاسیک، تنهای نیز به شیوههای برشتی میزند و در جایی درست از شیوه فاصلهگذاری و شکستن دیوار چهارم -در بطن یک اثر تماماً کلاسیک- استفاده میکند. استفادهای چنان درست و اصولی که منِ مخاطب احساس کردم شخصیتهای نمایش در من حلول کردهاند و من به یکی از آنها تبدیل شدهام و ناگهان همه رنج و درد آنها را احساس کرده و گریه ام میگیرد. و مگر موفقیت یک اثر نمایشی چیزی جز و بیش از این است که همزمان مغز و احساس تماشاچی را لمس کند و تحت تاثیر قرار دهد؟
و این در اثری با نمایشنامهای که کمترین میزان درگیری احساسی تماشاچی را به همراه دارد، چیزی نیست جز اعجاز کارگردانی دکتر محمدرضا خاکی.
«دو سر و یک کلاه» هم اثری است برای لذت بردن از تئاتر برای همه مخاطبان و هم کلاس درسی است برای فعالان هنر تئاتر تا بدانند ساختارها ارزشمندند و شکستن ساختار هم باید ساختارمند باشد.
المیرا نداف – نویسنده میهمان








