یادداشتی بر نمایش عروسکی « خانهای برای ما » به کارگردانی سمیه گلباز و داوود بختیاری در بیست و یکمین جشنواره بین المللی نمایش عروسکی تهران- مبارک

فاطمه دهقان (دلوین) : تا حالا شده بعد از دیدن یک نمایش ، از خودتون بپرسید : خب الان چی شد؟
من میخوام درمورد نمایش عروسکی « خانه ای برای ما » صحبت کنم و تجربه هام رو باهاتون به اشتراک بذارم .
اول از همه باید بگم که من دانشجوی نمایش عروسکی هستم و به صورت ناخودآگاه نگاه من به مسائل تکنیکی و فنی کار بیشتر معطوف میشه و خب هرگز به خودم اجازه جسارت و نقد به نمایش اساتیدم را نمیدم ولی دوست دارم همونطور که گفتم تجربیاتم رو به عنوان یک تماشاگر با شما به اشتراک بذارم .
نمایش « خانه ای برای ما » با اجرای موسیقی زنده و سنتی ایرانی تماشاگر ها را تا صندلی ها همراهی کرد و آغاز شد . هیچ افکت صوتی ضبط شده ای از قبل در کار استفاده نشد . حتی صدای جیک جیک پرنده ها را نوازنده کمانچه به زیبایی تمام اجرا کرد .
صدای بازیگران و عروسک گردانان به زیبایی تمام روی کاراکتر ها می نشست ، هرچند به نظر من صدای نارنج خانم جای بهتر شدن داشت و میزان بلندی صدا نسبت به سالن کم بود .
صحنه در ابتدای کار ساده و تقریبا خالی بود اما در ادامه و در روند داستان کامل و کامل تر شد . اما از حق نگذریم به نظر من در صحنه ی نهایی مقداری چینش صحنه شلوغ و بی نظم جلوه میکرد .
یک بیس متریال انتخابی داشتند که با دیالوگ های نمایش سازگار بود و استفاده از کلاف نخ بود و تنها کاراکتری که هیچ نشانه ای از این نخ در طراحی لباسش دیده نمیشد شخصیت اصلی یعنی پیرمرد داستان بود .
البته از یکسری متریال های تازه و جذاب استفاده شد که علاقه مند شدم تا درباره آنها تحقیق کنم .
خلاقیت داشت .
از یکسری ترانه و آهنگ های آشنا و نوستالژی استفاده شده بود که تماشاگر را به شوق می آورد تا همخوانی کند.
شاید براتون سوال بشه که ، آیا من هم از خودم پرسیدم که بعد از تموم شدن کار که خب الان چی شد؟!
باید بگم متاسفانه بله .
من دائما در حال تشخیص این بودم که این کار برای چه گروه سنی طراحی شده و مخاطب هدف اون چیه ؟
روند داستانی نامشخص بود . یکسری دیالوگ هایی مطرح میشد که در ادامه به اون پرداخته نمیشد و من به عنوان تماشاگر دلیلش را نفهمیدم . من نفهمیدم چرا پیرمرد از بچه ها متنفره .
عروسکگردانی هم خیلی جای کار داشت . نگاه عروسک درست نبود . به این معنا که عروسک با پیرمرد حرف میزد اما به سقف نگاه میکرد . در بعضی جاها عروسک گردانده نمیشد بلکه به اصطلاح عروسک چرخانده میشد . یعنی حرکت درستی نداشت و خب این باعث میشود زنده بودن عروسک شکسته شود .
عروسک گردانها دستکش نپوشیده بودند که به نظرم خیلی به کار لطمه میزد چراکه دست خود عروسک گردان جلب توجه میکرد و یا قسمتی از عروسک را ماسکه میکرد .
من خیلی نتوانستم با عروسک ها ارتباط برقرار کنم به چند دلیل :
اول اینکه عروسک ها به جای اینکه به جلو و عقب راه بروند روی زمین کشیده میشدند .
دوم اینکه عروسکگردانها عروسک را جلوی دیدگان تماشاگر و قبل از خاموشی کامل صحنه کنار میگذاشتند . به نظر من عروسک در جلوی دیدگان تماشاگر نباید جان خودش را از دست بدهد .
سوم اینکه عروسکها پروازهای غیر معمول و زیادی داشتند .
چهارم اینکه عروسک در بعضی صحنهها گردانده نمی شد بلکه به معنای واقعی چرخانده میشد .
در یک جایی دیالوگی با این مفهوم جایگذاری شده بود که : پس چیشد تموم شد ؟ اینکه خیلی پایان ناراحت کننده ای بود. دقیقا بعد از این دیالوگ یک سرهم بندی شکل گرفت و در تلاش بودند تا نمایش را تا پایان هرجور شده حتی کوتاه و مفید ، شاد ببندند. به همین خاطر برای من بعد از پایان کار این سوال پیش آمد که خب الان چیشد ؟
اکت های سه بازیگر خانم در ابتدای نمایش به نظر من نمادین و بیهدف بودند .
صحنه در ابتدا به خوبی چیده نشده بود و بازیگر پیرمرد به دنبال لوازمش در صحنه میگشت که ناگهان یکی از عروسکگردانهای خانم آن را برایش پرتاب کرد .
در کل من از دیدن این نمایش لذت بردم و خوشحال بودم که فرصت دیدن این نمایش را داشتم .








