اندر مشقات ” خانم گلاب ” شدن


اشاره : مصاحبه ی تئاتر فستیوال در ایام هجدهمین جشنواره نمایش های آیینی و سنتی با گلاب آدینه به بهانه ی حضور در نقش سیاه در نمایش ” شیرهای خان بابا سلطنه ” صورت گرفت . امروز و به مناسبت سالگرد تولد بانو گلاب آدینه فرصت را مغتنم شمردیم تا این گزارش را منتشر کنیم . گزارشی که می تواند منش و کردار گلاب آدینه را بیش از پیش به ما بشناساند و بدانیم که برای ماندگار شدن و ” خانم گلاب ” شدن راهی دشوار پیش روی تک تک هنرمندان جوان کشورمان است و همچنین یادآورمان می شود که قدر گلاب آدینه ی سینما و تئاتر کشورمان را بدانیم . بانو گلاب آدینه ، میلادتان مبارک .

در ضمن نمایش ” شیرهای خان بابا سلطنه ” به کارگردانی افشین هاشمی به زودی به اجراهای خود ادامه خواهد داد  .

تئاتر فستیوال

نمایش ” شیرهای خان بابا سلطنه که شروع شد ، از همان شب اول اجرا که میزبان حسین علیزاده بودند و رورانس نمایش را دیدم و بانو گلاب را ، دلم قنج رفت که باید حتما این نمایش را ببینم . تجربه ی دیدن گلاب آدینه در نقش سیاه آنقدر هیجان انگیز بود که تصمیم بگیرم از دستش ندهم .

در اجراهای جشنواره نمایش های آیینی و سنتی که اجرا ساعت ۴ بعد از ظهر بود بهترین دم و فرصت بود که این نمایش را در ساعتی زودتر ببینم ، پس در اولین اجرای جشنواره ای این نمایش به سمت پردیس تئاتر شهرزاد به راه افتادم .

یک نمایش خوب و بازی بی نظیر و شاید بتوان گفت تکرار نشدنی از گلاب آدینه ، همه ی مخاطبین را راضی کرده بود و برای من هم خستگی کار شبانه روزی ایام جشنواره را کم کرد .

بعد از پایان نمایش به سمت خانم گلاب و افشین هاشمی رفتم ، که در همین حین یک گروه شهرستانی از یزد هم که در دقایق آخر سه بلیت از نمایش به دستشان رسیده بود و به دیدن اجرا آمده بودند ، در آنجا حضور داشتند و باب گلایه گشوده شد ، گروه نمایشی یزد می گفت با تمام تلاشی که کردند تا بتوانند اجرایی ببینند در نهایت با تنها یک بلیت توانسته بودند فقط به تماشای اجرای این نمایش بنشینند ، افشین هاشمی هم متعجب بود از اینکه وقتی سالن کاملا پر نشده است ، پس برای چه جشنواره بلیت ها را به گروه های شهرستانی نداده است تا به تماشای نمایش بنشینند .

گلاب آدینه گفت : خود من سه بار جدول جشنواره را زیر و رو کردم و در نهایت با تعجب پرسیدم مگر نمایش “شیرهای خان بابا سلطنه” در جشنواره حضور ندارد ؟ تا بالاخره به من نشان دادند که اسم نمایش و روز اجرا در حاشیه ی جدول جشنواره آورده شده است .

افشین هاشمی رو به گروه یزدی می کند و می گوید سه شنبه هم اجرا داریم ، هم خودتان و هم دیگر گروه های شهرستانی دعوت هستید ، به همه اعلام کنید و تشریف بیاورید .

پسر جوان می گوید : گروه ما امشب شب آخری است که می تواند در تهران بماند اما به دیگر گروه ها اعلام می کنم .

گلاب آدینه و افشین هاشمی نگاهی به یکدیگر می اندازند و هاشمی می گوید : حال که اینطور است ما امشب ساعت ۹ هم اجرا داریم ، گروه شما همین امشب مهمان گروه ما بشود و به تماشای نمایش بنشینید .

افشین هاشمی بعد از این دعوت ، از گروه نمایشی یزد عدرخواهی کرد که به دلیل فروش بلیت ها تنها در گوشه ی سالن جای خالی مانده است و نمی تواند آنها را در ردیف های جلوتر بنشاند .

من گوشه ای ایستاده بودم و از این همه شعور و مهربانی و فهم لذت می بردم .

بعد از این صحبت ها به سمت خانم گلاب رفتم و گفتم که نمی شود از مصاحبه با ایشان گذشت حتی اگر خیلی کوتاه باشد . مثل همیشه خیلی مهربانانه دستم را گرفت و گفت حتما، چرا که نه ؟! کمی اینجا خلوت شود همین جا مصاحبه می کنیم . بعد از چند دقیقه با ایشان همراه شدم و به پشت صحنه رفتیم که موبایلشان را بردارند و مصاحبه را شروع کنیم که ناگهان با صدای فریاد ایشان به سمت اتاق گریم دویدم . رگال لباس ها که حسابی سنگین شده بود و پایه ی مطمئنی نداشت برگشته بود و روی سر ایشان فرود آمد . رگال را به کناری زدم و با عجله دویدم به داخل سالن و بچه های گروه را برای کمک صدا زدم . با کمک بچه های گروه ایشان را از اتاق بیرون آوردیم . افشین هاشمی هم به جمع ما اضافه شد ، همه نگران احوال ایشان بودند که البته خودشان گفتند مسئله ی خاصی نیست . بعد از اینکه از سلامت ایشان مطمئن شدیم کمی شوخی کردیم و جو عوض شد و گلاب آدینه ی نازنین دست من را گرفت و به دنبال خود برد . گفتم : خانم گلاب مصاحبه فدای سر نازنین تان ، باشد وقتی دیگر ، دو ساعت دیگر اجرا دارید ، استراحت کنید . گفت : من خوبم و تو هم خیلی معطل شدی و خوب بود که بودی و به کمکم آمدی . مصاحبه را انجام می دهیم .

به اتاقی رفتیم ، روی زمین نشستیم ، دوستی یخ آورد و روی سر و کتف گلاب آدینه گذاشت و دکمه رکورد را زدیم و شروع کردیم :

سیاه و زن ؟ شدنی است ؟

بله ، سیاه زن داریم ، چندین نفر بازی کرده اند. مثلا خانم فقیه سلطانی در نمایش “سلطان مار” که من کار کردم و در دهه هفتاد اجرا شد و در دبی هم اجرا رفتیم . دوستان دیگری نیز در جاهای مختلف سیاه بازی کرده اند . پس چرا که نه ؟!
سیاه شدن یک ریسک بزرگ است ، چه شد که این ریسک را پذیرفتید ؟
بله ، این کار یک ریسک بسیار دلنشین بود . آقای هاشمی پیشنهاد کردند . گفتم به نظر شما می توانم ؟ ایشان گفتند بله و من هم پذیرفتم .
الان که از اجرا گذشته است و بازخوردها را دیده اید به نظرتان نتیجه رضایت بخش بوده است ؟
اگر کارگردان اثر که آقای هاشمی هستند ، راضی باشند ، می توان گفت نتیجه رضایت بخش است . چون بعضی از بینندگان ممکن است کار را دوست داشته باشند و بعضی دیگر دوست نداشته باشند . مهم این است که اگر از نظر کارگردان خوب باشد ، پس نتیجه خوب بوده است .
برای خودتان چطور ؟ حاضرید دوباره نقش سیاه را بپذیرید ؟
وقتی می بینم برای کارگردان رضایت بخش بوده و دوستان بسیار زیادی لطف داشته اند و این نقش را پذیرفته اند و برایشان قابل قبول بوده است ، طبیعی است که من هم خیلی خوشحالم . ولی تکرار این نقش بستگی به خیلی چیزها دارد . چون بعضی ها اساسا سیاه باز هستند ، یعنی هزار بار هم که تکرار کنند نه تنها هیچ اشکالی ندارد ، بلکه همان لطف اولیه را دارد. ولی من سیاه باز نیستم . من سیاهی را ارائه دادم که چه بسا خیلی ربطی به سیاه های دیگر ندارد . برای همین نمی دانم تکرار این نقش به چه صورت ممکن است باشد .
یک توصیه به جوان هایی که وارد عرصه ی بازیگری شده اند ، کنید ؟
هر کار و هنر و هر فنی ، از بشکن زدن گرفته تا خلبانی و هر چیزی که فکر می کنید از نظر مالی ، روانی و جسمی در توانتان است و یاد گرفتنی است و شما می توانید یاد بگیرید ، را یاد بگیرید که اگر روزی شانس آوردید و از شما خواسته شد برای آن نقش بروید ، آماده باشید .
چرا امروز که اجرای جشنواره بود سالن مثل همیشه پر نبود ؟
جشنواره برای هر سالن تعدادی بلیط می فروشد و تعدادی بلیط برای گروه ها می دهد و طبیعتا تعدادی هم مهمان دارند . امروز که سالن پر نشده بود ، به این خاطر است که نمایش ساعت ۴ بعد از ظهر بود و متاسفانه در جدول اصلی نبودیم. اسم نمایش را در حاشیه ی جدول قرار داده بودند ، من خودم که از گروه هستم ، حداقل سه بار این برنامه را خواندم و اسم نمایش مان را ندیدم . آمدم و سوال کردم پس چرا ما در برنامه نیستیم ؟! آنوقت فهمیدم در حاشیه ی جدول نوشته شده است . و این اشکال بود که خیلی متوجه این اجرای جشنواره نشوند .

دکمه ی رکورد را متوقف می کنم و می گویم نزدیک اجرای تان است و نمی خواهم اذیت تان کنم ، با ضربه ای که دیده اید بهتر است استراحت کنید ، بعدا برای مصاحبه ی مفصل فرصت هست و مزاحم تان می شویم .

می خندد و می گوید اتفاقا بگویید که این مصاحبه را در شرایطی انجام دادیم که سرم ضربه دیده بود و ممکن بود اتفاق بدی بیفتد .

می گویم خدا نکند ، انشاالله همیشه سلامت باشید .

بلند می شویم ، یکی از بازیگران گروه ، جارو به دست گرفته است و آن اتاق را جارو می کشد ، خانم گلاب به جلو می رود و می خواهد جارو را از دست بازیگر بگیرد و خود مشغول جارو زدن بشود .  بازیگر با شرمندگی می گوید من باشم و شما جارو بزنید ؟ خیال تان راحت ، اینجا را برق می اندازم .

خداحافظی می کنم و از اتاق خارج می شوم و بار دیگر به خودم یادآوری می کنم که اینگونه بود که گلاب آدینه ، خانم گلاب سینما و تئاتر ما شد . خانم گلاب که هر لحظه بودن با او درس است و تجربه . خدا حفظش کند  .

۵ نظر ثبت شده است .

  1. پویا درویشی گفت:

    امیدوارم صد سال زنده و سلامت و روپا باشی گلاب خانوم عزیز

  2. مهناز گفت:

    دوست داشتنی ترین بازیگر سینما و تلویزیون و البته تئاتر
    همیشه نقش عالی شون توی مهمان مامان واسم لذت بخش بوده و فراموش ناشدنی 🌹

  3. علی . ن گفت:

    ایشون بازیگر توانا و به واقع پیشکسوت هستن . خیلی قابل احترامن .

  4. اهورا گفت:

    خانم آدینه ی عزیز تولدتان مبارک . امیدوارم همیشه سرزنده و دل شاد باشید .

  5. Ayda گفت:

    Aziiiiizaaam 💜💚💛💚💜 kheili duseshun daram

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *